نقد و تحلیل Ghost in the Shell (1995): شاهکاری که هرگز کهنه نمی‌شود

موتوکو کوساناگی در انیمه شبح در پوسته (Ghost in the Shell)
20 بازدید

شبح در پوسته (Ghost in the Shell) فراتر از یک فیلم است؛ یک تجربه سرگیجه‌آور است. در ابتدا، تصاویر، صداها و اتمسفر تقریباً بر داستان پیشی می‌گیرند. این وضعیت ادامه دارد تا زمانی که مجموعه‌ای از دیالوگ‌های پیچیده و فلسفی از گوشه و کنار پدیدار می‌شود.

لایه‌های Ghost in the Shell به ظاهر بی‌نهایت هستند، که شاید جذابیت جاودانه‌اش را توضیح دهد. مهم‌تر از آن، غوص عمیق آن در پرسش‌های دیرینه وجود انسان و هویت، آن را به یک فیلم انیمه کلاسیک برای تمام اعصار تبدیل می‌کند.

«بعد از اینکه به من گفته شد Ghost in the Shell را بسازم، مجبور شدم آن را (مانگا را) بیست بار دوباره بخوانم.»

(مامورو اوشی – مصاحبه در TIFF)

غیرممکن است که هنگام مواجهه اول با این دنیا به فکر بلید رانر (Blade Runner) نیفتید—نه فقط به خاطر شباهت‌های آشکار، بلکه به این دلیل که Ghost in the Shell فضایی کاملاً اصیل و منحصر به فرد برای خود ایجاد می‌کند که بدون شک متعلق به خودش است.

روایت، رازآلود و پیچیده است و به بینندگان صبور با هر بار تماشا چیز جدیدی ارائه می‌دهد. با این حال، دستیابی به درک کامل از پیچیدگی‌های داستان ممکن است چالش‌برانگیز باشد. اما اگر به آن پایبند بمانید و عمیق‌تر شوید، تجربه‌ای به یاد ماندنی در انتظار شماست.

فهرست مطالب

ساخت یک انیمه کلاسیک سایبرپانک

خلق Ghost in the Shell (شبح در پسته) داستانی از بینش هنری، نوآوری فناورانه و کارگردانی است که با ژانر سایبرپانک مترادف شد. سفری که این انیمه کلاسیک را به زندگی آورد، در اواخر دهه ۱۹۸۰ با مجموعه مانگایی به همین نام اثر ماسامونه شیرو (Masamune Shirow) آغاز شد.

اثر شیرو، ترکیبی پیچیده از تأملات فلسفی و اکشن پرهیجان که در دنیای سایبرپانک با جزئیات دقیق ساخته شده بود، به سرعت طرفداران پروپاقرصی پیدا کرد. طولی نکشید که یک تهیه‌کننده در Bandai Visual از مامورو اوشی (Mamoru Oshii) خواست تا آن را به یک فیلم انیمه تبدیل کند.

اوشی با سری Urusei Yatsura و فیلم‌های تحسین‌شده Patlabor نامی برای خود در صنعت انیمه دست و پا کرده بود. او که به خاطر توجه دقیق به جزئیات و تمایلش به عمق فلسفی شناخته می‌شد، این چالش را با یک دیدگاه روشن پذیرفت: خلق فیلمی که به مانگا وفادار بماند اما در عین حال دسترسی‌پذیرتر باشد.

او که به عشقش به موسیقی کلاسیک و سگ خانگی‌اش از نژاد باست هاند (که حتی در فیلم حضوری کوتاه دارد) معروف است، Ghost in the Shell را با یک ضرباهنگ حساب‌شده و شدتی اتمسفریک آغشته کرد که آن را از دیگر انیمه‌های آن زمان متمایز می‌ساخت.

«بدون این فیلم (بلید رانر)، Ghost in the Shell خلق نمی‌شد.»

(مامورو اوشی – مصاحبه در PR Times)

اوشی از فیلم‌هایی مانند ۲۰۰۱: یک ادیسه فضایی، روز برای شب و بلید رانر به عنوان آثاری ضروری برای خلق Ghost in the Shell نام می‌برد. او فیلم دوم را یکی از بزرگترین نمونه‌های جهان‌سازی در سینما می‌داند، مهارتی که او به دنبال تکرار آن در Ghost in the Shell بود.

در عین حال، او با طنز اعتراف می‌کند که در ابتدا درس‌های اشتباهی از آن گرفته بود و معتقد بود که یک محیط قوی به تنهایی برای یک فیلم عالی کافی است. تنها از طریق آزمون و خطا بود که او به اهمیت داستان و شخصیت نیز پی برد.

اگرچه Ghost in the Shell نه در ژاپن و نه در خارج از آن یک موفقیت فوری نبود، تأثیر فیلم بر این ژانر عمیق بود. امروزه، این فیلم به عنوان یک اثر بنیادین در ژانر انیمه و سنگ بنای سینمای سایبرپانک شناخته می‌شود.

شرح داستان Ghost in the Shell: جنبه اگزیستانسیال

هنگامی که تیتراژ ابتدایی Ghost in the Shell با موسیقی اثیری و فراموش‌نشدنی کنجی کاوایی (Kenji Kawai) آغاز می‌شود، بینندگان بلافاصله در دنیایی غوطه‌ور می‌شوند که در آن مرزهای بین انسانیت، فناوری و آگاهی محو می‌شود. در زیر انیمیشن براق و محیط‌های آینده‌نگر آن، داستانی نهفته است که جوهر هویت و وجود را به چالش می‌کشد.

در قلب داستان، سرگرد موتوکو کوساناگی (Major Motoko Kusanagi) قرار دارد. او یک مأمور مصنوعی است که برای بخش ۹، یک آژانس دولتی مخفی که وظیفه مقابله با تروریسم سایبری را در یک شهر گسترده و دیستوپیایی بر عهده دارد، کار می‌کند.

از همان ابتدا، مشخص است که کوساناگی چیزی فراتر از یک مأمور پیشرفته است. بدن او کاملاً مصنوعی است، به جز «شبح» یا «روح» او (ghost)، اصطلاحی که برای توصیف آگاهی یا روح او به کار می‌رود و تنها عنصر باقی‌مانده از منشأ انسانی اوست. این ترکیب از انسان و ماشین، هسته اصلی شخصیت او و درون‌مایه اصلی فیلم را تشکیل می‌دهد.

داستان با تعقیب یک هکر بدنام به نام «پاپیون مستر» (The Puppet Master) توسط بخش ۹ آغاز می‌شود. این چهره گریزان، با «هک کردن روح» وارد ذهن سایبورگ‌ها شده و خاطرات و هویت آن‌ها را طوری دستکاری می‌کند که گویی تنها خطوطی از کد هستند.

«می‌توان اینطور استدلال کرد که DNA شما چیزی بیش از یک برنامه طراحی‌شده برای حفظ خود نیست.»

(پاپیون مستر)

همانطور که کوساناگی تحقیق می‌کند، به طور فزاینده‌ای درگیر تردیدهای اگزیستانسیال می‌شود. فیلم با مهارت از درگیری درونی او برای بازتاب تعقیب خارجی برای پاپیون مستر استفاده می‌کند و بیننده را به هزارتویی از پرسش‌های فلسفی می‌کشاند.

روایت به نقطه بحرانی می‌رسد زمانی که پاپیون مستر، که توسط بخش ۹ دستگیر و مهار شده، نیات واقعی خود را آشکار می‌کند. او می‌خواهد با کوساناگی ادغام شود، با این باور که ترکیب وجودشان از محدودیت‌های هر دوی آن‌ها فراتر خواهد رفت.

در اصل، پاپیون مستر می‌خواهد تکامل یابد، فناپذیری و تولید مثل را تجربه کند و به نوعی از زایش دیجیتال دست یابد. این پیشنهاد صرفاً درباره بقا یا سلطه نیست—بلکه درباره ماهیت خود زندگی است. این پیشنهاد نشان می‌دهد که زندگی، چه بیولوژیکی و چه مصنوعی، با توانایی‌اش برای تغییر، سازگاری و خلق تعریف می‌شود.

در نزدیکی اوج فیلم، کوساناگی با ادغام با پاپیون مستر موافقت می‌کند. در این اتحاد، او از هویت قبلی خود فراتر می‌رود و به چیزی جدید تبدیل می‌شود—نه انسان، نه سایبورگ و نه ماشین—بلکه یک موجودیت ترکیبی که قادر به کاوش در مرزهای جدیدی از وجود است.

بنابراین، Ghost in the Shell نه با یک نتیجه‌گیری قطعی، بلکه با ابهام به پایان می‌رسد. موجودیت تازه‌ادغام‌شده—کوساناگی-پاپیون مستر—به شهر می‌نگرد و به امکانات بی‌نهایت وجود جدید خود می‌اندیشد. کلمات پایانی، مخاطب را با سوالات بیشتری نسبت به پاسخ‌ها رها می‌کند: «خب، از اینجا به کجا باید برویم؟ اینترنت وسیع است، اینطور نیست؟»

تحلیل Ghost in the Shell | فلسفه‌های اثیری

موتوکو کوساناگی

Ghost in the Shell صرفاً داستان یک پلیس سایبرنتیک که به دنبال یک مجرم سایبری سرکش است یا توطئه دولتی پشت آن را فاش می‌کند، نیست. این یک تأمل عمیق در مورد وجود در عصری است که فناوری نه تنها زندگی انسان را تکرار می‌کند، بلکه تهدید به پیشی گرفتن از آن نیز می‌کند.

روایت فیلم به عمق جوهر انسانیت می‌پردازد و به بررسی این می‌پردازد که زنده بودن و داشتن «خود» به چه معناست. علاوه بر این، مفهوم تکامل را در دنیایی به چالش می‌کشد که در آن بدن‌ها به محفظه تبدیل می‌شوند و آگاهی در دریای وسیع اطلاعات شناور است.

«حتی یک عروسک پلاستیکی هم می‌تواند روح داشته باشد.»

(باتو)

فیلم به طور ظریفی نشان می‌دهد که بدن یا «پوسته» (shell) ممکن است به انسانیت ما بی‌ربط باشد، همانطور که در شخصیت سرگرد موتوکو کوساناگی تجسم یافته است. او با عدم قطعیت‌های عمیقی در مورد معنای وجودش دست و پنجه نرم می‌کند و جوهر آنچه انسان بودن است را به تصویر می‌کشد: جستجوی بی‌وقفه برای خودشناسی.

کوساناگی بارها حس خود را زیر سوال می‌برد و با مفهوم وجود روبرو می‌شود. با این کار، او با وجود مصنوعی بودن پوسته‌اش، بیشتر از هر انسان بیولوژیکی دیگری در شهر نیو پورت سیتی با انسانیت خود در تماس به نظر می‌رسد.

مفاهیم ذن جاری در کوساناگی و پاپیون مستر

این کاوش فلسفی با اصول بودیسم ذن ژاپنی، به ویژه ایده‌های ناپایداری، به هم پیوستگی و بی‌خویشتنی (Anatta) در هم تنیده است. در ذن، هویت به عنوان یک جوهر ثابت دیده نمی‌شود، بلکه به عنوان یک فرآیند سیال که توسط تغییر مداوم و تعامل زندگی و مرگ شکل می‌گیرد، در نظر گرفته می‌شود.

در Ghost in the Shell، کوساناگی و پاپیون مستر این سیالیت را تجسم می‌بخشند. هویت آن‌ها ایستا نیست؛ آن‌ها با رویارویی با ناپایداری وجودشان تکامل می‌یابند. تمایل پاپیون مستر برای ادغام با کوساناگی، نماد ایده ذن از به هم پیوستگی است—جایی که موجودات متمایز مرزهای خود را منحل می‌کنند تا وجودی جدید و کامل‌تر را تشکیل دهند.

فیلسوف ژاپنی، کیجی نیشیتانی، یکی از چهره‌های کلیدی مکتب کیوتو، این مفاهیم ذن را با کاوش در ایده تهی‌بودگی (Sunyata) و پیامدهای آن برای خود و وجود گسترش می‌دهد. در فیلم، کوساناگی و پاپیون مستر به دنبال فراتر رفتن از محدودیت‌های خود هستند—کوساناگی، تردیدش در مورد انسانیت خود، و پاپیون مستر، ناتوانی‌اش در تولید مثل و مردن.

با ساختارشکنی و بازسازی خود به چیزی بزرگتر، آنها بازتاب‌دهنده این ایده نیشیتانی هستند که فردیت واقعی از پذیرش نیستی پدید می‌آید. این درون‌مایه تحول و خود-برتری‌جویی همچنین با فلسفه فردریش نیچه همسو است.

نیچه، شوپنهاور و اراده به تکامل در شبح در پوسته

در Ghost in the Shell، پاپیون مستر معتقد است که تولید مثل و مرگ برای وجود ضروری هستند. این ایده با مفهوم بازگشت ابدی نیچه طنین‌انداز می‌شود. به گفته نیچه، زندگی یک چرخه دائمی است که در آن هر تکرار فرصتی برای خود-برتری‌جویی و رشد فراهم می‌کند.

تمایل پاپیون مستر برای ادغام با کوساناگی چیزی بیش از تلاشی برای بقا است؛ این یک عمل خود-آفرینی است. او تلاش می‌کند تا از محدودیت‌های وضعیت فعلی خود فراتر رفته و به چیزی بیشتر تکامل یابد. این آینه مفهوم ابرانسان (Übermensch) نیچه است که به دنبال فراتر رفتن از محدودیت‌های انسانی از طریق خود-آفرینی است.

تعالی به عنوان امری مرکزی برای وجود، همچنین به مفهوم «اراده به زندگی» آرتور شوپنهاور متصل می‌شود. ایده شوپنهاور بر انگیزه بقا و تولید مثل به عنوان امری مرکزی برای وجود تأکید دارد، که به نظر می‌رسد با هدف پاپیون مستر همسو است.

شوپنهاور مرگ را به عنوان بخشی ضروری از زندگی می‌دید که به آن معنا می‌بخشد و تداوم گونه‌ها را تحریک می‌کند. این ایده فیلم که تولید مثل و مرگ برای فردیت و رشد اساسی هستند، این دیدگاه را بازتاب می‌دهد.

«من خودم را یک شکل حیات هوشمند می‌نامم، اما در وضعیت فعلی‌ام، هنوز ناقص هستم. زیرا فرآیند چرخه زندگی اساسی تولید مثل و مردن در سیستم من وجود ندارد.»

(پاپیون مستر)

اذعان پاپیون مستر به نقص خود—ناتوانی‌اش در تولید مثل و مردن—بر اشتیاق او برای تجربه کامل زندگی تأکید می‌کند، که او به دنبال دستیابی به آن از طریق ادغام با کوساناگی است.

به این ترتیب، ادغام به عملی برای پذیرش «اراده به زندگی» تبدیل می‌شود. ترکیب دو موجود اجازه می‌دهد تا یک شکل کامل‌تر از وجود، قادر به رشد، تغییر و تجدید، به وجود آید.

به طور خلاصه، Ghost in the Shell یک ملیله غنی از پرسش‌های فلسفی است که مضامینی از بودیسم ذن، مکتب کیوتو، نیچه و شوپنهاور را در هم می‌آمیزد. این فیلم بینندگان را به تأمل در ماهیت وجود، هویت و تکامل در دنیایی دعوت می‌کند که تمایز بین انسان و ماشین، زندگی و مرگ، به طور فزاینده‌ای مبهم می‌شود.

شخصیت‌ها و روایت آن ما را به چالش می‌کشند تا در نظر بگیریم که واقعاً زنده بودن به چه معناست. آنها این سوال را مطرح می‌کنند که آیا هویت ما به شکل فیزیکی ما محدود است یا می‌تواند از آن فراتر رود و در شبکه وسیع و بی‌نهایت آگاهی که همه چیز را به هم متصل می‌کند، وجود داشته باشد.

پشت صحنه Ghost in the Shell

Ghost in the Shell شما را در دنیایی فرا می‌گیرد که در آن تصویر، صدا و حال و هوا تجربه‌ای را خلق می‌کنند که از خود روایت فراتر می‌رود. این تصادفی نبود. اوشی این فضا را با دقت ساخت تا به عنوان مجرایی برای سوالات عمیق فلسفی فیلم عمل کند و از تصاویر و صداها برای تقویت مضامین وجود، هویت و تعالی استفاده کرد.

برای دستیابی به این هدف، او رویکردی پیشگامانه را در پیش گرفت—ترکیب انیمیشن سنتی دستی با گرافیک کامپیوتری—فرآیندی که «انیمیشن تولید شده دیجیتالی» (DGA) نامیده شد. این ترکیب به سبکی بصری منجر شد که هم زمینی و هم اثیری بود و کاملاً برای کاوش فیلم در مرز بین انسان و ماشین مناسب بود.

چشم‌انداز شهری خشک و پرجزئیات نیو پورت سیتی، با آسمان‌خراش‌های سر به فلک کشیده و چراغ‌های نئونی، حسی از انزوا و بیگانگی را القا می‌کند که بازتاب‌دهنده آشفتگی درونی کوساناگی در حین دست و پنجه نرم کردن با هویتش است.

طراحی صدای فیلم به همان اندازه در ایجاد اتمسفر منحصر به فرد آن حیاتی است. موسیقی فراموش‌نشدنی کنجی کاوایی، با ترکیب اشعار ژاپنی باستان با هارمونی به سبک بلغاری، از یک آهنگ عروسی برای دفع شر استفاده می‌کند. کاوایی که نتوانسته بود خوانندگان بلغاری پیدا کند، از یک گروه کر محلی ژاپنی استفاده کرد و به صدایی دست یافت که هم باستانی و هم آینده‌نگرانه است.

این ترکیب صدا نه تنها مکمل تصاویر فیلم است، بلکه بر مضامین به هم پیوستگی و سیالیت هویت نیز تأکید می‌کند. موسیقی مانند یک جزر و مد جریان دارد و مفهوم بودایی ذن از ناپایداری و این ایده که هویت یک جوهر ثابت نیست، بلکه یک فرآیند تغییر مداوم است را بازتاب می‌دهد.

«تنها چیزی که باعث می‌شود احساس کنم انسانم، نحوه رفتار با من است.»

(سرگرد موتوکو کوساناگی)

علاوه بر این، استفاده اوشی از سکوت به همان اندازه استفاده او از صدا عمدی است. در بسیاری از صحنه‌ها، دیالوگ کم است و به تصاویر و صداهای محیطی اجازه می‌دهد تا در مرکز صحنه قرار گیرند.

این عدم وجود دیالوگ فقط یک انتخاب سبکی نیست؛ بلکه بازتابی از پایه‌های فلسفی فیلم است. سکوت فضایی برای تأمل ایجاد می‌کند و بیننده را دعوت می‌کند تا با فیلم در سطحی عمیق‌تر درگیر شود و به همان سوالات اگزیستانسیالی که کوساناگی را آزار می‌دهد، بیندیشد.

در لحظات سکوت، زمانی که دوربین روی چشم‌انداز شهری یا موج‌های آب مکث می‌کند، فیلم از شما می‌خواهد که در نظر بگیرید در دنیایی که وابستگی‌های فیزیکی به تدریج از بین می‌روند، وجود داشتن به چه معناست.

حتی جریان روایی فیلم نیز به اتمسفر آن کمک می‌کند. ضرباهنگ حساب‌شده، بیننده را وادار می‌کند تا با فیلم بر اساس شرایط خودش درگیر شود، در ریتم آن قرار گیرد و به سوالات فلسفی که مطرح می‌کند، بیندیشد.

هر انتخاب بصری و شنیداری با هدف کشاندن بیننده به عمق کاوش فلسفی فیلم انجام شده است. به این ترتیب، Ghost in the Shell فقط یک داستان نیست، بلکه تأملی است بر اینکه در دنیایی که مرزهای بین ارگانیک و مصنوعی، انسان و ماشین، در حال محو شدن هستند، زنده بودن به چه معناست.

حکم نهایی | نقد Ghost in the the Shell

فضای سایبرپانک و نئونی شهر در انیمه Ghost in the Shell

Ghost in the Shell امروز به همان اندازه که در زمان انتشارش تفکربرانگیز و مرتبط است. این فیلم دقیقاً آنطور که اوشی در نظر داشت، دسترسی‌پذیر از آب درنیامد و ممکن است برای کنار زدن پیچیدگی ظاهری‌اش به چندین بار تماشا نیاز داشته باشد. با این حال، از دل دیالوگ‌های پیچیده، روایتی سرگیجه‌آور از دریای اطلاعات پدیدار می‌شود.

از سوی دیگر، طراحی و رنگ‌آمیزی سلولی فوراً جذاب هستند، در حالی که موسیقی متن به طور کامل لحن را برای یکی از تاریک‌ترین داستان‌های علمی-تخیلی در تاریخ انیمه تنظیم می‌کند. با وجود پیچیدگی‌اش، این تجربه‌ای است که تأثیری ماندگار بر جای می‌گذارد و برای همیشه با شما می‌ماند.

در نهایت، Ghost in the Shell ما را با سوالات بیشتری نسبت به پاسخ‌ها رها می‌کند—یک انتخاب عمدی توسط اوشی، که معتقد بود نقش هنرمند ارائه راه‌حل نیست، بلکه برانگیختن تفکر است.

اتمسفر فیلم، تصاویر فراموش‌نشدنی و منظره صوتی اثیری آن، همگی با هم کار می‌کنند تا فضایی را خلق کنند که این سوالات بتوانند در آن باقی بمانند و بینندگان را دعوت می‌کنند تا بارها و بارها به فیلم بازگردند و هر بار چیز جدیدی در دنیای لایه‌لایه و پیچیده‌اش کشف کنند.

«اشتیاق تو برای باقی ماندن به عنوان خودت، به محدود کردنت ادامه خواهد داد.»

(پاپیون مستر)

پی‌نوشت: از نسخه ویرایش شده Ghost in the Shell 2.0 Redux که تقلیدی مسخره از انیمیشن‌های «به‌روز شده» و CG «مدرن» است، خودداری کنید. نسخه اصلی Ghost in the Shell یک کلاسیک علمی-تخیلی و یک نهاد است که در فرم اصلی خود بهترین عملکرد را دارد.

برچسب ها :

مقالات مرتبط

رتبه‌بندی ۲۰ ویلن برتر انیمه جوجوتسو کایسن

رتبه‌بندی بهترین شخصیت های منفی و ویلن های انیمه جوجوتسو کایسن. از سوکونا پادشاه نفرین ها تا کنجاکو و ماهیتو، خطرناک ترین دشمنان گوجو و یوجی را بشناسید.

رتبه‌بندی بهترین انیمه‌های استودیو یوفوتیبل (Ufotable)

استودیو یوفوتیبل (Ufotable) با گرافیک خیره‌کننده شناخته می‌شود. در این مقاله ۱۱ تا از بهترین انیمه‌های این استودیو از جمله سری Fate را معرفی می‌کنیم.

هیستوریا ریس در لباس ملکه پس از تاج‌گذاری

هیستوریا ریس کیست؟ تحلیل جامع داستان دختری که از هویت جعلی «کریستا لنز» به ملکه دیوارها تبدیل شد. بررسی روانشناسی، روابط و سرنوشت او در اتک آن تایتان.

نظرات

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها