پاسخ به سوالات کلیدی درباره گریشا یگر
پیش از ورود به داستان پیچیده زندگی او، در اینجا پاسخ کوتاه به مهمترین سوالاتی که ممکن است در مورد گریشا داشته باشید را پیدا میکنید:
گریشا یگر که بود؟

گریشا یگر یک پزشک الدیایی بود که در منطقه لیبریو در مارلی به دنیا آمد. او پس از مرگ خواهرش به یک انقلابی تبدیل شد و رهبری جنبش «احیاگران الدیا» را بر عهده گرفت. پس از تبعید به پارادایس، او به عنوان یک پزشک زندگی جدیدی را آغاز کرد و در نهایت، با دزدیدن تایتان بنیانگذار و انتقال قدرتهایش به پسرش ارن، نقشی حیاتی در سرنوشت جهان ایفا کرد. (داستان کامل او را در ادامه بخوانید)
چرا گریشا خانواده ریس را کشت؟
پس از سقوط دیوار ماریا، گریشا از خاندان ریس التماس کرد تا از قدرت تایتان بنیانگذار برای نجات مردم استفاده کنند. اما آنها به دلیل «عهد عدم جنگ» از این کار سر باز زدند. گریشا در ابتدا در کشتن آنها تردید داشت، اما تحت تأثیر خاطرات آینده که از طریق ارن به او منتقل میشد، در نهایت این کار را برای به دست آوردن قدرت بنیانگذار انجام داد.
گریشا وارث کدام تایتان بود؟
گریشا وارث تایتان مهاجم (Attack Titan) بود. او این قدرت را از فردی به نام ارن کروگر (معروف به «جغد») به ارث برد و بعدها آن را به همراه تایتان بنیانگذار، به پسرش ارن یگر منتقل کرد.
رابطه او با دو پسرش، زیک و ارن، چگونه بود؟
رابطه گریشا با دو پسرش کاملاً متفاوت و تراژیک بود. او زیک را به عنوان ابزاری برای انقلاب خود میدید و با فشار بیش از حد، او را از خود راند. اما پس از تبعید به پارادایس، او از اشتباهاتش درس گرفت و به پدری مهربان و فداکار برای ارن تبدیل شد، هرچند در نهایت مجبور شد بار سنگینی را بر دوش او نیز بگذارد.
سرنوشت نهایی گریشا یگر چه شد؟
پس از سقوط دیوار ماریا و دزدیدن تایتان بنیانگذار، گریشا پسرش ارن را پیدا کرد و با تزریق سرم تایتان به او، اجازه داد تا ارن او را بخورد. با این فداکاری، گریشا هر دو قدرت تایتان مهاجم و تایتان بنیانگذار را به ارن منتقل کرد و به زندگی پرماجرای خود پایان داد.
جدول مشخصات و بیوگرافی گریشا یگر
| نام کامل | گریشا یگر (Grisha Jaeger / グリシャ・イェーガー) |
| گونه | انسان / تایتان شیفتر |
| جنسیت | مرد |
| قد | ۱۸۲ سانتیمتر (حالت انسانی) / ۱۵ متر (حالت تایتان مهاجم) |
| وزن | ۷۸ کیلوگرم |
| تاریخ تولد | ۲۶ ژانویه |
| محل تولد | لیبریو (Liberio) |
| وابستگی | احیاگران الدیا (Eldian Restorationists)، پزشک در منطقه شیگانشینا |
| خانواده و بستگان | خانم و آقای یگر (والدین)، فِی یگر (خواهر)، دینا فریتز (همسر اول)، کارلا یگر (همسر دوم)، زیک یگر (پسر اول)، ارن یگر (پسر دوم) |
| وضعیت | درگذشته |
کالبدشکافی روانشناختی و شخصیتشناسی

شخصیت گریشا یگر به طور واضحی به دو بخش تقسیم میشود: زندگی او در مارلی به عنوان یک انقلابی پرشور و پدر زیک، و زندگی او در پارادایس به عنوان یک پزشک آرام و پدر ارن. این دوگانگی، داستان یک مرد را روایت میکند که از اشتباهات تراژیک گذشتهاش درس گرفت و تلاش کرد تا در شانس دوم خود، فرد بهتری باشد.
از انتقام تا رستگاری: دوگانگی شخصیتی گریشا یگر
در مارلی، شخصیت گریشا توسط یک ترومای عمیق و عطش برای انتقام شکل گرفته بود. مرگ وحشیانه خواهر کوچکترش، فِی، به دست سربازان مارلی، نفرتی سوزان را در قلب او کاشت. این نفرت، او را به سمت جنبش «احیاگران الدیا» کشاند، جایی که او به سرعت به یک رهبر کاریزماتیک تبدیل شد. با این حال، این شور انقلابی او را کور کرده بود. او همان اشتباهی را در حق پسرش، زیک، مرتکب شد که مارلی در حق خودش مرتکب شده بود: او زیک را نه به عنوان یک فرد، بلکه به عنوان یک نماد و ابزاری برای رسیدن به اهدافش میدید. او با فشار آوردن بر زیک برای تبدیل شدن به یک «ناجی»، عملاً عشق پدرانهاش را از او دریغ کرد و باعث شد پسرش در نهایت به او خیانت کند.
پس از تبعید به پارادایس و دریافت شانس دوم برای زندگی، گریشا شخصیتی کاملاً متفاوت را به نمایش گذاشت. او با درک اشتباهات گذشتهاش، تلاش کرد تا پدری باشد که هرگز برای زیک نبود. او به ارن عشق بیقید و شرط ورزید، از رویاهایش حمایت کرد و به او اجازه داد تا کودکی کند. این تحول، نشاندهنده پشیمانی عمیق او و تلاشش برای رستگاری بود. با این حال، سرنوشت به او اجازه نداد تا در این آرامش باقی بماند. در نهایت، او مجبور شد دوباره به همان هیولایی تبدیل شود که از آن فرار میکرد و بار سنگینی را بر دوش پسری بگذارد که تمام تلاشش را برای محافظت از او کرده بود.
تحلیل تایپ شخصیتی MBTI: گریشا یگر به عنوان یک ENFJ (قهرمان)

بر اساس مدل شخصیتی MBTI، گریشا یگر (به خصوص در دوران زندگی در مارلی) ویژگیهای تایپ شخصیتی ENFJ (قهرمان یا Protagonist) را به نمایش میگذارد. ENFJها به عنوان رهبرانی کاریزماتیک، آرمانگرا و پرشور شناخته میشوند که توانایی الهام بخشیدن به دیگران برای یک هدف مشترک را دارند. البته، شخصیت گریشا یک نسخه ناسالم و تراژیک از این تایپ بود.
- E – برونگرایی (Extraversion): گریشا انرژی خود را از تعامل با دیگران و رهبری آنها میگرفت. او به راحتی میتوانست با سخنان پرشورش، دیگران را به جنبش احیاگران الدیا جذب کند.
- N – شهود (Intuition): او توسط یک دیدگاه بلندمدت و آرمانگرایانه (احیای امپراتوری الدیا) هدایت میشد. فانکشن شهود درونگرای (Ni) او به او اجازه میداد تا به تصویری بزرگتر از وضعیت فعلی مردمش فکر کند، هرچند این دیدگاه توسط اطلاعات نادرست تغذیه میشد.
- F – احساس (Feeling): فانکشن غالب گریشا، احساس برونگرای (Fe) بود. او عمیقاً تحت تأثیر رنج جمعی مردمش قرار داشت و تمام اعمالش از میل به بهبود وضعیت آنها نشأت میگرفت. او میتوانست با دیگران همدلی کرده و آنها را برای یک هدف مشترک متحد کند. با این حال، نسخه ناسالم این فانکشن باعث شد که او ارزشهای گروه را به ارزشهای فردی (مانند احساسات پسرش زیک) ترجیح دهد و نتواند نیازهای عاطفی او را ببیند.
- J – قضاوت (Judging): او فردی مصمم و سازمانیافته بود که برای رسیدن به اهدافش برنامهریزی میکرد.
در پارادایس، گریشا به نسخهای سالمتر از شخصیت خود نزدیک شد. او یاد گرفت که فانکشن Fe خود را نه تنها برای یک آرمان بزرگ، بلکه برای عشق ورزیدن به خانواده نزدیکش نیز به کار گیرد. با این حال، گذشتهاش هرگز او را رها نکرد و در نهایت، همان ویژگیهای رهبری و قاطعیتش، او را به سمت آخرین اقدام تراژیکش سوق داد.
سرگذشت کامل گریشا یگر: دو زندگی، یک سرنوشت
داستان زندگی گریشا یگر، روایتی از دو پرده کاملاً متفاوت است که توسط یک دیوار و یک اقیانوس از هم جدا شدهاند. هر بخش از زندگی او، با امید، تراژدی و انتخابهایی همراه بود که نه تنها سرنوشت خودش، بلکه سرنوشت تمام جهان را شکل داد.
پرده اول: انقلابی در مارلی

مرگ خواهر و تولد یک نفرت
گریشا در منطقه توقیف لیبریو در مارلی به دنیا آمد و از همان کودکی با واقعیت تلخ زندگی به عنوان یک شهروند درجه دو الدیایی روبرو شد. در سن هشت سالگی، او خواهر کوچکترش، فِی، را یواشکی برای دیدن یک کشتی هوایی به خارج از منطقه تعیین شده برد. آنها توسط دو افسر پلیس امنیت مارلی دستگیر شدند. به عنوان مجازات، یکی از افسران، گریشا را به شدت کتک زد و دیگری، فِی را با خود برد.
گریشا آن شب به خانه بازگشت، اما خواهرش هرگز بازنگشت. روز بعد، جسد تکهتکه شده فِی در کنار رودخانه پیدا شد. مقامات مارلی ادعا کردند که او غرق شده است، اما گریشا حقیقت را میدانست. سالها بعد، او از طریق یکی از جاسوسانش فهمید که آن افسر، فِی را به سگهای پسرش داده بود تا او را زنده زنده بخورند. این رویداد وحشتناک، نفرتی عمیق و خاموشنشدنی از مارلی و تمام جهان را در قلب گریشا کاشت و به انگیزه اصلی تمام اقدامات آینده او تبدیل شد.
رهبری احیاگران الدیا
در سن هجده سالگی، گریشا به جنبش زیرزمینی «احیاگران الدیا» (Eldian Restorationists) پیوست؛ گروهی که به دنبال سرنگونی مارلی و احیای امپراتوری الدیا با استفاده از قدرت تایتان بنیانگذار بودند. او به سرعت به دلیل شور و اشتیاق و دانش پزشکیاش، به یکی از اعضای اصلی گروه تبدیل شد. در همین دوران، او با دینا فریتز، آخرین بازمانده خاندان سلطنتی در سرزمین اصلی، آشنا شد. آنها با هم ازدواج کردند و صاحب پسری به نام زیک شدند.
با تولد زیک، نقشه اصلی احیاگران شکل گرفت: آنها قصد داشتند زیک را به برنامه جنگجویان مارلی بفرستند تا به یکی از نه تایتان تبدیل شود و به عنوان یک جاسوس، به آنها در رسیدن به تایتان بنیانگذار کمک کند. گریشا با شور و حرارتی کورکورانه، شروع به شستشوی مغزی پسرش کرد و او را تحت فشار شدیدی قرار داد تا به یک ناجی برای الدیا تبدیل شود. او غرق در آرمانهای انقلابی خود بود و نتوانست ببیند که این فشار، چه آسیب روانی عمیقی به پسرش وارد میکند.
پرده دوم: خیانت و تبعید

در سن هفت سالگی، زیک یگر که دیگر توان تحمل فشار والدینش را نداشت و برای نجات خود و پدربزرگ و مادربزرگش، تمام اعضای جنبش احیاگران الدیا، از جمله پدر و مادر خودش را به پلیس امنیت مارلی لو داد. گریشا، دینا و تمام همرزمانشان دستگیر و به شدت شکنجه شدند.
آنها به جزیره پارادایس تبعید شدند تا به تایتانهای خالص تبدیل شوند. گریشا با وحشت شاهد تبدیل شدن همرزمانش یکی پس از دیگری بود. زمانی که نوبت به دینا رسید، او فاش کرد که خون سلطنتی دارد، اما این موضوع برای مقامات مارلی اهمیتی نداشت و او نیز به تایتان تبدیل شد (همان تایتانی که سالها بعد، مادر دوم گریشا، کارلا را خورد).
نجات توسط «جغد»
درست قبل از اینکه گریشا نیز به تایتان تبدیل شود، یکی از افسران مارلی به نام ارن کروگر، دیگر همکارانش را کشت و خود را به عنوان «جغد» (The Owl)، جاسوس الدیاییها در ارتش مارلی، معرفی کرد. کروگر فاش کرد که او وارث فعلی تایتان مهاجم (Attack Titan) است.
کروگر تاریخچه و قدرت تایتان مهاجم را برای گریشا توضیح داد: این تایتان همیشه برای «آزادی» جنگیده و میتواند خاطرات وارثان آینده را ببیند. سپس، کروگر که زمانش به دلیل «نفرین یمیر» رو به اتمام بود، قدرت تایتان مهاجم را با تزریق سرم به گریشا و اجازه دادن به او برای خوردنش، به او منتقل کرد. او آخرین ماموریت گریشا را مشخص کرد: به درون دیوارها نفوذ کن، خانواده جدیدی تشکیل بده و قبل از اینکه دشمن به آن دست پیدا کند، تایتان بنیانگذار را بدزد. گریشا یگر، اکنون با قدرتی جدید و یک ماموریت بزرگ، در سواحل جزیره پارادایس تنها مانده بود.
پرده سوم: زندگی جدید در پارادایس

گریشا پس از رسیدن به جزیره پارادایس، سفری طولانی را تا رسیدن به دیوار ماریا آغاز کرد. او توسط کیث شادیس، فرمانده وقت لشکر پیشرو، در خارج از دیوارها پیدا شد، در حالی که ادعا میکرد حافظهاش را از دست داده است. شادیس او را به داخل منطقه شیگانشینا برد. گریشا با دانش پزشکی پیشرفتهای که از مارلی با خود آورده بود، به سرعت به یک پزشک محترم و مورد اعتماد در جامعه تبدیل شد. او با درمان یک بیماری همهگیر که در شهر شیوع پیدا کرده بود، جان بسیاری از مردم، از جمله خانواده کارلا را نجات داد.
در این دوره، گریشا با کارلا آشنا شد و با او ازدواج کرد. آنها صاحب پسری به نام ارن شدند. گریشا با یادآوری شکست تلخ خود به عنوان پدر زیک، تمام تلاش خود را کرد تا پدری مهربان و حامی برای ارن باشد. او به پسر دومش، ارن، اجازه داد تا رویاهای خود را دنبال کند، حتی اگر آن رویا پیوستن به لشکر پیشرو بود که گریشا آن را خطرناک میدانست. او همچنین خانواده میکاسا آکرمن را پس از تراژدیای که برایشان رخ داد، به فرزندی پذیرفت. برای سالها، گریشا یک زندگی دوگانه را مدیریت میکرد: یک پزشک خانوادهدوست در ظاهر، و یک جاسوس با یک ماموریت مرگبار در باطن.
او در تمام این سالها، به صورت مخفیانه در حال جمعآوری اطلاعات در مورد خاندان سلطنتی و محل تایتان بنیانگذار بود. او فهمید که خانواده ریس، همان خانواده سلطنتی واقعی هستند و در یک کلیسای مخفی، قدرت بنیانگذار را به ارث میبرند.
پرده چهارم: ماموریت نهایی

در سال ۸۴۵، با حمله ناگهانی تایتانهای غولآسا و زرهپوش و سقوط دیوار ماریا، گریشا فهمید که زمانش به پایان رسیده است. او با عجله به سمت کلیسای خاندان ریس رفت. در آنجا، او با وارث تایتان بنیانگذار، فریدا ریس، و تمام اعضای خانوادهاش روبرو شد. گریشا با التماس از فریدا خواست تا از قدرت بنیانگذار برای متوقف کردن تایتانها و نجات مردم، از جمله خانواده خودش، استفاده کند.
اما فریدا، که در بند «عهد عدم جنگ» بود، از این کار سر باز زد و گفت که گناهان الدیاییها باید با نابودی شسته شود. گریشا در این لحظه دچار تردید شد. او به عنوان یک پزشک که سوگند خورده بود جان انسانها را نجات دهد، نمیخواست دست به کشتار بزند. اما در همین لحظه، به دلیل قدرت تایتان مهاجم، او خاطراتی از آینده را از طریق ارن دریافت کرد. ارن از آینده به او یادآوری کرد که این کار برای نجات میکاسا، آرمین و تمام مردم پارادایس ضروری است. گریشا با چشمانی اشکبار، به تایتان مهاجم تبدیل شد و تمام اعضای خانواده ریس، به جز پدرشان راد ریس که فرار کرد را کشت و فریدا را خورد. او اکنون وارث هر دو تایتان مهاجم و بنیانگذار بود.
انتقال قدرت و پایان راه
گریشا پس از این عمل وحشتناک، به دنبال خانوادهاش گشت و تنها ارن را پیدا کرد. او پس از شنیدن خبر مرگ کارلا، با قلبی شکسته، پسرش را به جنگلی در همان نزدیکی برد. او کلید زیرزمین را به گردن ارن آویخت و به او قول داد که با رفتن به آنجا، تمام حقیقت را خواهد فهمید.
گریشا میدانست که زمانش به دلیل «نفرین یمیر» رو به اتمام است و باید ماموریتش را به نسل بعد منتقل کند. او با تزریق سرم تایتان به ارن، او را به یک تایتان خالص تبدیل کرد و سپس، در یک عمل فداکارانه نهایی، اجازه داد تا پسرش او را بخورد. با این کار، گریشا یگر، مردی که زندگیاش با تراژدی آغاز شد و با فداکاری به پایان رسید، هر دو قدرت تایتان مهاجم و تایتان بنیانگذار را به ارن منتقل کرد و سرنوشت جهان را در دستان او قرار داد.
تحلیل کامل تواناییها: قدرت یک انقلابی
گریشا یگر شاید به اندازه دیگر جنگجویان مارلی یک مبارز بالفطره نبود، اما ترکیب منحصربهفردی از قدرت تایتانی، دانش پزشکی و هوش بالا، او را به یک مهره بسیار خطرناک و تأثیرگذار در داستان تبدیل کرده بود.
تایتان مهاجم (Attack Titan)

گریشا به مدت ۱۳ سال وارث تایتان مهاجم بود. فرم تایتان او با ارتفاع ۱۵ متر، بدنی بسیار تنومندتر و قویتر از فرم تایتان ارن یگر داشت که نشاندهنده بلوغ فیزیکی خود گریشا بود. با این حال، او تجربه مبارزاتی زیادی در حالت تایتان نداشت، زیرا در تمام دوران زندگیاش در پارادایس، هرگز از این قدرت استفاده نکرد. تنها نبرد ثبتشده او، رویاروییاش با تایتان بنیانگذار فریدا ریس بود. در این نبرد، با وجود بیتجربگی فریدا، گریشا در ابتدا در آستانه شکست قرار گرفت. اما اراده قویتر و تجربه بیشترش در مبارزه تن به تن انسانی، به او کمک کرد تا در نهایت پیروز شود و قدرت تایتان بنیانگذار را به دست آورد.
دانش پزشکی پیشرفته
یکی از بزرگترین داراییهای گریشا، دانش پزشکی او بود. او که در مارلی، کشوری با تکنولوژی پیشرفتهتر، به عنوان یک پزشک آموزش دیده بود، دانشی بسیار فراتر از پزشکان داخل دیوارها داشت. این دانش به او اجازه داد تا به سرعت در جامعه پارادایس نفوذ کرده و به فردی محترم و قابل اعتماد تبدیل شود. او با درمان یک بیماری همهگیر که پزشکان محلی از درمان آن عاجز بودند، جان خانواده کارلا و بسیاری دیگر را نجات داد. این دانش همچنین به او در درک بیولوژی تایتانها و نحوه عملکرد سرم تایتان کمک میکرد.
هوش و توانایی جمعآوری اطلاعات
گریشا یک جاسوس و انقلابی باهوش بود. او در مارلی توانست برای سالها جنبش احیاگران الدیا را به صورت مخفیانه رهبری کند. پس از ورود به پارادایس، او با وجود نداشتن هیچ اطلاعات اولیهای، توانست با صبر و حوصله، هویت واقعی خاندان سلطنتی و محل دقیق کلیسای زیرزمینی آنها را کشف کند؛ کاری که لشکر پیشرو برای سالها از انجام آن ناتوان بود. این توانایی در جمعآوری و تحلیل اطلاعات، برای موفقیت ماموریت نهایی او حیاتی بود.
روابط کلیدی گریشا یگر
روابط گریشا با اطرافیانش، آینهای از دو دوره کاملاً متفاوت زندگی و تحول شخصیتی او بود.
فِی یگر: جرقهی انتقام
فِی، خواهر کوچکتر گریشا، معصومیت و دلیل اصلی نفرت او از جهان بود. مرگ وحشیانه او، تمام دیدگاه گریشا نسبت به زندگی را تغییر داد و او را از یک پسر بچه کنجکاو به یک انقلابی پر از خشم تبدیل کرد. خاطره فِی تا پایان عمر، مانند یک شبح، گریشا را دنبال میکرد و به موتور محرک تمام اعمال او در مارلی تبدیل شد.
دینا فریتز و زیک یگر: خانوادهی اول، بزرگترین شکست

رابطه گریشا با خانواده اولش، یک تراژدی کامل بود. او با دینا فریتز نه از روی عشق، بلکه از روی یک هدف مشترک (استفاده از خون سلطنتی او) ازدواج کرد. او پسرشان، زیک یگر، را به عنوان ابزاری برای انقلابشان میدید و با تحمیل انتظارات غیرممکن، او را از نظر روانی در هم شکست. او آنقدر درگیر آرمانهای بزرگ خود بود که نتوانست نیازهای عاطفی ساده پسرش را ببیند. این شکست در پدری، در نهایت به خیانت زیک و نابودی تمام رویاهایش در مارلی منجر شد.
کارلا و ارن یگر: خانوادهی دوم، شانس رستگاری
در پارادایس، گریشا شانسی دوباره برای جبران پیدا کرد. عشق او به کارلا، واقعی و عمیق بود. او در کارلا، آرامش و زندگی سادهای را یافت که هرگز نداشت. او تمام تلاش خود را کرد تا برای ارن، پدری باشد که برای زیک نبود. او به ارن عشق میورزید، از او حمایت میکرد و به او آزادی انتخاب میداد. با این حال، در اعماق وجودش میدانست که این آرامش موقتی است. فداکاری نهایی او با انتقال قدرت به ارن، اوج این دوگانگی بود: او با این کار، هم بزرگترین بار ممکن را بر دوش پسری که دوستش داشت گذاشت و هم تنها راهی را که برای نجات او میدید، انتخاب کرد.
ارن کروگر (جغد)
ارن کروگر، ناجی و مربی گریشا بود. او کسی بود که گریشا را از مرگ حتمی نجات داد، قدرت تایتان مهاجم را به او سپرد و ماموریت نهاییاش را برای او مشخص کرد. کروگر با به اشتراک گذاشتن فلسفهاش در مورد «حرکت رو به جلو» و اهمیت «عشق ورزیدن به کسی در داخل دیوارها»، تأثیری عمیق بر جهانبینی گریشا در زندگی دومش گذاشت. گریشا با نامگذاری پسر دومش به نام «ارن»، به ناجی خود ادای احترام کرد.
چرا گریشا در کشتن خانواده ریس تردید کرد؟ (تحلیل تأثیر ارن از آینده)
یکی از پیچیدهترین و بحثبرانگیزترین لحظات در داستان گریشا، تردید او در رویارویی با خانواده ریس است. او به عنوان یک انقلابی که تمام عمرش را وقف رسیدن به این لحظه کرده بود، چرا در لحظه آخر دچار تردید شد؟ پاسخ این سوال در قدرت منحصربهفرد تایتان مهاجم نهفته است.
گریشا به عنوان یک پزشک که سوگند خورده بود جان انسانها را نجات دهد، با دیدن کودکان خانواده ریس دچار عذاب وجدان شد و نتوانست خود را راضی به کشتن آنها کند. او در آستانه تسلیم شدن بود. اما در آن لحظه، به دلیل قدرت تایتان مهاجم که میتواند خاطرات وارثان آینده را ببیند، ارن یگر از آینده توانست با او ارتباط برقرار کند. ارن با نشان دادن خاطراتی از آینده (از جمله حمله به لیبریو و رویداد «غرش») و یادآوری مرگ مادرش کارلا، نفرت و اراده پدرش را دوباره شعلهور کرد. در واقع، این ارن بود که پدرش را برای انجام این عمل هولناک، به جلو هل داد. این صحنه نشان میدهد که گریشا در نهایت، نه تنها بازیگر سرنوشت خود، بلکه ابزاری در دستان پسرش از آینده نیز بوده است.
حقایق جالب درباره گریشا یگر
- او تنها کسی بود که دو تایتان را همزمان در اختیار داشت (قبل از ارن): گریشا با خوردن فریدا ریس، به اولین فرد شناختهشده در تاریخ مدرن تبدیل شد که به طور همزمان وارث دو تایتان از نه تایتان اصلی بود: تایتان مهاجم و تایتان بنیانگذار.
- او هرگز از قدرت بنیانگذار استفاده نکرد: با وجود به دست آوردن قدرت تایتان بنیانگذار، گریشا هرگز نتوانست از آن استفاده کند، زیرا خون سلطنتی نداشت.
- او از هویت واقعی دینا فریتز بیخبر بود (در ابتدا): در جلسات احیاگران الدیا، دینا هویت سلطنتی خود را فاش کرد، اما گریشا در ابتدا حرف او را باور نکرد و آن را پروپاگاندا خواند.
- او یکی از بلندقدترین شخصیتها بود: گریشا با قد ۱۸۲ سانتیمتر، از شخصیتهای بلندقد داستان محسوب میشد.
- او کتابها را برای ارن نوشت: سه کتاب خاطراتی که در زیرزمین پیدا شد، نه تنها برای افشای حقیقت به لشکر پیشرو، بلکه به عنوان نامهای شخصی به پسرش ارن نوشته شده بود تا او بتواند داستان کامل زندگی پدرش را بفهمد.
- او از «نفرین یمیر» آگاه بود: گریشا میدانست که پس از به ارث بردن تایتان مهاجم، تنها ۱۳ سال برای زندگی فرصت دارد و تمام برنامههایش را بر اساس این محدودیت زمانی تنظیم کرده بود.
سوالات متداول
چرا گریشا به جای یک فرد نظامی، یک پزشک شد؟
گریشا پس از رسیدن به پارادایس، به دنبال راهی برای نفوذ به جامعه و جمعآوری اطلاعات بود. حرفه پزشکی به او اجازه میداد تا به خانههای مردم، از جمله اشراف و مقامات، رفت و آمد کند و بدون جلب توجه، اطلاعات ارزشمندی در مورد ساختار جامعه و محل خاندان سلطنتی به دست آورد.
آیا گریشا میدانست که دینا فریتز به تایتانی تبدیل میشود که همسر دومش را میکشد؟
خیر، او در آن لحظه این را نمیدانست. این یک پیچش داستانی تراژیک و تصادفی بود. با این حال، ارن یگر از آینده، به دلیل قدرت تایتان بنیانگذار، از این موضوع آگاه بود و حتی به نظر میرسد که برای پیشبرد اهداف خود، تایتان دینا را به سمت مادرش هدایت کرده است؛ موضوعی که خود گریشا از آن بیخبر بود.
اگر گریشا خانواده ریس را نمیکشت، چه اتفاقی میافتاد؟
اگر گریشا از این کار سر باز میزد، قدرت تایتان بنیانگذار در دست خاندان ریس باقی میماند. با توجه به حمله راینر و برتولت، به احتمال زیاد آنها در نهایت موفق به پیدا کردن و دزدیدن قدرت بنیانگذار میشدند و آن را به مارلی بازمیگرداندند. این اتفاق، سرنوشت جزیره پارادایس را به نابودی کامل محکوم میکرد.
چرا گریشا به جای یک فرد باتجربهتر، قدرت تایتان را به پسر ۹ سالهاش داد؟
گریشا چندین دلیل داشت: اولاً، زمان او به دلیل «نفرین یمیر» رو به اتمام بود. دوماً، او به هیچکس در داخل دیوارها اعتماد کامل نداشت. سوماً و مهمتر از همه، او تحت تأثیر خاطراتی بود که از آینده (از طریق ارن) دریافت میکرد. او میدانست که این سرنوشت ارن است که این قدرتها را به ارث ببرد، حتی اگر دلیل کامل آن را درک نمیکرد.