۱۰. او از دیوار بیرون رفت

وقتی گریشا یک کودک بود، خواهری کوچک به نام فِی داشت. با اینکه آنها به عنوان الدیایی اجازه خروج از دیوار منطقه توقیف را نداشتند، گریشا برای دیدن یک کشتی هوایی، این قانون را زیر پا گذاشت و خواهرش را نیز با خود برد. به همین دلیل، آنها توسط دو افسر مارلیایی دستگیر شدند که به آنها حق انتخاب در مورد مجازاتشان دادند. گریشا تصمیم گرفت کتک بخورد و سهم خواهرش را نیز به جان خرید، زیرا مسئول حضور او در آنجا بود. در حالی که یک افسر مجازات گریشا را اجرا میکرد، دیگری ظاهراً فِی را به خانه برده بود. اما در واقعیت، او را به قتل رساند. اگرچه مرگ خواهرش تقصیر او نبود، اما این تراژدی هرگز اتفاق نمیافتاد اگر گریشا در وهله اول به قوانین گوش داده بود.
۹. او در مورد عقایدش بیش از حد پرشور بود

پس از اطلاع از مرگ دخترش، پدر گریشا با آموزش تاریخ مارلی به پسرش، احساسات خود را پنهان کرد. او این کار را در تلاش برای محافظت از گریشا در برابر مارلی انجام داد، اما گریشا بیش از حد در عقایدش پرشور بود و آموزههای پدرش را رد کرد. اگرچه او نیازی نداشت همان احساسی را داشته باشد که مارلی از او میخواست، اما نباید آنقدر واضح نشان میداد که از کشوری که در آن زندگی میکند متنفر است و ستمگرانش را مقصر مرگ فِی میداند، زیرا این میتوانست به قتل او و والدینش نیز منجر شود.
۸. او به رهبر احیاگران الدیا تبدیل شد

گریشا همیشه نفرت خود را از مارلی حفظ کرد و وقتی یکی از اعضای احیاگران الدیا به او نزدیک شد، با خوشحالی به آنها پیوست. او به سرعت به یکی از رهبران گروه تبدیل شد و برای دیگر اعضا موعظه میکرد که یمیر فریتز آنطور که مارلی او را معرفی کرده، شیطانی نبوده و آنها باید به اینکه از نوادگان او هستند، افتخار کنند. متأسفانه، رهبر بودن در این گروه مسئولیت بزرگی بود و برخی از اعمال گریشا منجر به لو رفتن آنها توسط مقامات مارلی شد که همرزمانش را به تایتان تبدیل کردند.
۷. او زیک را مجبور کرد تا از عقایدش پیروی کند

گریشا هرگز چیزی از پدرش یاد نگرفت، از جمله این واقعیت که نباید عقاید شخصی خود را به پسرش تحمیل کند. بزرگترین اشتباه گریشا، هم به عنوان یک پدر و هم به عنوان رهبر احیاگران الدیا، این بود که انتظار داشت زیک به ناجی تمام الدیاییها تبدیل شود. به جای اینکه یک پدر مهربان باشد که با زیک وقت میگذراند و او را خوشحال میکند، گریشا او را در سنین پایین به واحد جنگجویان مارلی فرستاد و پسرش را برای یک عمر رنج آماده کرد.
۶. او پس از رسیدن به پارادایس، چیزی در مورد دنیای خارج فاش نکرد

اگرچه بعید بود که همه در پارادایس به دلیل پاک شدن حافظهشان توسط کارل فریتز، حرفهای او را باور کنند، اما گریشا باید تلاش بیشتری برای آموزش تاریخ واقعی و دنیای خارج به الدیاییهای جزیره میکرد. در عوض، او وانمود کرد که دچار فراموشی شده و به سادگی، حقیقت را در کتابهایی نوشت که در زیرزمینش گذاشت. اگر این کتابها هرگز کشف نمیشدند، لشکر پیشرو و بقیه مردم پارادایس هرگز نمیفهمیدند که بشریت در خارج از دیوارهایشان زندگی میکند.
۵. او به کیث گفت که فردی خاص است

اولین فردی که گریشا در پارادایس ملاقات کرد، کیث، یکی از اعضای لشکر پیشرو بود که بعدها به فرمانده آن و همچنین مربی ارشد دسته ۱۰۴ آموزشی تبدیل شد. وقتی گریشا در مورد لشکر پیشرو شنید، به کیث گفت که فکر میکند سربازانی که به خارج از دیوارها میروند و شجاعانه با تایتانها میجنگند، خاص هستند. این کلمات برای کیث اهمیت زیادی داشت و تمام زندگی او را تحت تأثیر قرار داد و نیازی به خاص بودن را در او ایجاد کرد. متأسفانه، چون او بدترین فرمانده تاریخ لشکر پیشرو بود، تنها باعث ناامیدی خودش شد. وقتی او از فرماندهی کنارهگیری کرد، میدانست که حرفهای گریشا درست نبوده است. اگر گریشا این را نگفته بود، کیث میتوانست زندگی بهتری داشته باشد.
۴. او پس از کشف قتل خانواده آکرمن، ارن را ترک کرد

وقتی گریشا، ارن را به خانه خانواده آکرمن برد، متوجه شدند که والدین میکاسا به قتل رسیدهاند. گریشا، ارن را برای آوردن کمک ترک کرد، اما ارن حاضر به صبر کردن نشد و خودش به دنبال میکاسا گشت. او دو نفر از سه قاچاقچی انسان را که میکاسا را ربوده بودند، کشت و نفر سوم توسط خود میکاسا کشته شد. گریشا وقتی متوجه شد، از دست ارن عصبانی شد، با وجود اینکه تقصیر خودش بود؛ او باید میدانست که پسر خودش هرگز در وهله اول به حرف او گوش نمیدهد. ارن همیشه یک مبارز بوده، به خصوص وقتی پای آزادی در میان باشد، بنابراین اعمال گریشا در این لحظه ثابت کرد که او ارن را آنطور که باید، نمیشناخت.
۳. او همسر خوبی برای کارلا نبود

به دلیل بیباکی، ناامیدی و تمایل ارن برای پیوستن به لشکر پیشرو، کارلا بسیار نگران پسرش بود. در ابتدای سریال، وقتی میکاسا به والدین ارن در مورد تمایل او برای سرباز شدن گفت، کارلا میخواست با گریشا در این باره صحبت کند. در عوض، گریشا فوراً آنجا را ترک کرد و اگرچه دلایل مهمی داشت، اما میتوانست به عنوان یک همسر کار بیشتری برای بهتر کردن حال کارلا انجام دهد. این کار اشتباهی بود که احساسات همسرش را نادیده گرفت – به خصوص با توجه به اینکه این آخرین گفتگویی بود که آنها با هم داشتند.
۲. او در کشتن خانواده ریس تردید کرد

گریشا سالها برای به دست آوردن قدرت تایتان بنیانگذار برنامهریزی کرده بود، اما وقتی زمان انجام آن فرا رسید، تردید کرد. تنها دلیلی که او خانواده ریس را کشت، این بود که نسخه آینده ارن از درون «مختصات» در مقابل گریشا ظاهر شد و به او گفت که باید مأموریتش را به انجام برساند. گریشا تقریباً اجازه داد که تبدیل شدن همرزمان احیاگر الدیاییاش به تایتان، بینتیجه بماند. او به اندازه کافی به پایان دادن به رفتار وحشتناک با الدیاییها در سراسر جهان اهمیت نمیداد، زیرا نمیخواست چند نفر را برای رسیدن به هدفی که سالها برایش تلاش کرده بود، قربانی کند.
۱. او از دستورات ارن پیروی کرد

اگرچه گریشا باید همیشه آماده انجام هر کاری برای به ارث بردن تایتان بنیانگذار میبود، اما مشخصاً بخشی از وجود او نمیخواست به نسخه آینده ارن گوش دهد؛ کسی که به او گفته بود هر دو تایتان بنیانگذار و مهاجم را به ارنِ زمان خودش منتقل کند. گریشا بین اینکه چه کاری انجام دهد، دو دل بود، اما چون ارن خاطرات خاصی از آینده را به او نشان داد، در نهایت به پسر دومش کمک کرد. این موضوع در نهایت به ویرانی «غرش» منجر شد. خوشبختانه، گریشا یکی از تایتانهای شیفتر احیا شده بود که به متوقف کردن نبرد نهایی سریال کمک کرد، اما اگر بیشتر به آنچه واقعاً میخواست فکر میکرد، از دستورات ارن پیروی نمیکرد و به طور غیرمستقیم مسئول مرگ هزاران نفر نمیشد.